کاش میدانستی که شکستن بال کبوتر هنر نیست. کبوتر کبوتر است و از هر چشم انداز هم که نگاهش کنی بازهم کبوتر است. تا هنوز نشده است که کسی کبوتر را در هیئت زاغ دیده باشد. کبوتر در همه جای دنیا همان است که هست و حتی در پیرامون کوهای سلیمان نیز کبوتر کبوتر است. نمیدانم که چرا در چشم انداز تو کبوتر خارج از هیئت کبوتر میشود! نوبت اول که بالهای کبوتر را به سنگ بستی خیلی خورد سال بودی. اما رفته رفته برایت عادت شد؛ عادتی که هرگز فراموشش نکردی. سالهای سال گذشت، خیلی از چیزهای را که نباید فراموشش میکردی، از ذهنت رخت بربست اما آنچه که در الگوهای رفتاری ات ریشه بست، شکستن بال کبوتر است. درجنس پرنده ها، کبوتر صادق ترین بالدار است. اگر چنین نمیبود مورد دقت و اعتماد تیمور جهانگشای مغل قرار نمیگرفت. می گویند تیمور با نبوغ خارق العاده ای که داشت، اولین کسی بود که این پرنده صادق را برای حمل نامه ها و پیامهایش به استخدام گرفت؛ درست همان کار که امروز شرکت پست انجام میدهد. کبوتر میتواند فرا سوی ابرها سفر کند و با ماه و ستاره و ابر و باران قرارداد ببندد.
تو که این همه بال کبوتر را به سنگ بسته ای، برای یکبار هم که شده دنیا را از چشم انداز کبوتر ببین. دلت را بر بالهای کبوتر ببند و بگذار که تو را فرا سوی ابرها ببرد. دلت که در امتداد یک فصلی خشک سالی سفرکرده است، ابرینه خواهد شد و درهمسایگیی ماه وستاره، در آستان دریا و نیلوفر و در نگارستان خلوت شرین بودا فرود خواهی آمد. به استقبال گامهایت گلهای باران خورده صف خواهند کشید و مثنویهایت در اوزان دیگر گل خواهند کرد. علی معلم مثنوی سرای معاصر ایران را به رگبار نفرین خواهی بست که چه ناجوانمردانه سر نیزه های خون آلود سپاه محمد را شابیت مثنویهایش آورده است. به کاسترو هزار نفرین خوای فرستاد که در روزگاران جوانی اش حتی یک نامه عاشقانه هم ننوشت. اما دلداده گیهای محمد و عشوه گریهای زینب بنت حجش را غزل خواهی سرود. فروغ فرخزاد، دختر نفرین شده زمانش را که بعد ازمرگش برای همیشه پیراهن شرافت پوشید، شاعر اندوه های نا سروده ات خواهی دانست؛ همان فروغ که یک عمر برای شاهپور نوشت و حتی پس ازجدایی اش، بوسه های شرینش برای او ذخیره میکرد.
دیروز که در امتداد یک خیابان شلوغ و مزدحم راه می رفتم، ناگهان نظرم به یک دختر و پسر جوانی افتاد که در یک گوشه ء از خیبابان، همدیگر را گرم می بوسیدند. نجوای کلام دخترک را شنیدم که می گفت بگذار یکبار دگر ببوسم که لحظه ها بر نمیگردد و فرادای که در راه است از کجا معلوم که مثل امروز باشد! اما من به یاد تو افتادم، بیاد لحظاتی بی برگشتی که از ماه و ستاره گفتیم و از باورهای سبز من که مثل تاکستانهای شمالی، بهار بهار طراوت برایت هدیه میکرد و از طالبگری های تو که به قصد خاکستر کشیدن تاکستانهای احساس من، هر ازگاهی تجدید تعهد میکردی. یادت هست؟ شبی که دستهایت پیامبران فصول متضاد سال گردیده بودند! زمستان آوردی و برف سنگین بارید، دل من در کنار یاد تو یخ بست. لحظه ء بعد بهار آوردی و بر کویرتشنه باران بارید. آری: دلت را در بالهای کبوتر بسپار لحظات بی برگشت اند.
اما من که زندانی لحظه ها هستم و درحصار ثانیه ها، دقیقه ها وساعت ها- دست و پا میزنم، همگام با ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها و همگام با جریان آب عبور می کنم، نه دستم بر بال بلند بالای سیمرغ میرسد و نه بر دوربین های ناسا. همین یک جفت چشمی که دارم دوربین من است شاید بتوانم برایش لینز بهتر تهیه کنم. من با همین دوربین عکس های قشنگ گرفته ام. اما نه از ان دوردستان بلکه از باغ همسایه و از سیب و گلابیهای کنار خانه ای مان. همین دیروز دختر همسایه ما که درعروسی برادرش ساری پوشیده بود و تکان دستهایش نبض زمان را متوقف می ساخت، موضوع عکاسی من بود. داماد که خیلی از عروس کرده سالمندتر بود، مرا شگفت زده کرد در حدی که تمام شب خواب راحتم را برهم زد. همسایه ما که عاشق دختر جزامی است برایم می گوید که تو زندانی لحظه ها هستی. فراتر از این کوچه، مغازه های هستند که دوست می فروشند اما ضمانت پس از فروش ندارد. می گویم اگر تو راست می گویی پس چرا خودت عاشق دختر جزامی هستی؟ می گوید که قلب دختر جزامی سرزمین نبوت است!