دیوانه ی قشنگم سلام.
امروز تمام روز را به یاد تو نفس کشیدم. چنان گرم درنفسهایم آمیخته بودی که گرمیی حضورت مثل حرارت آفتاب، سینه ام را نوازش میکرد. کناره ی دریاچه ای شهر ما که طراوت وچشم انداز قشنگ آن تعریف روضه ی رضوان ر به طعنه میگیرد، مرا درخود کشیده بود. کنار سنگی دردل آفتاب تابستان، رقص امواج خفیف دریا را به به یاد امواج بنفش چشمهایت، درغزل می ریختم. حرارت خورشید که ارتعاش دست های تورا در وجودم شعله می افروخت ، عطش در آب فرو رفتن را دو چندان میکرد. از دسته های مویت سایه ساری ساختم دربرابر حرارت خورشید، اما ناگهان این سایه سار ابریشمین در جادو پیچید ودر ابعاد یک زنجیر بر دست و پای دلم درآویخت تا مرا چون سایه ی سه بعدی بدنبالت کشانید.
آب خیالات سبز تو بود ودریا فراخنای اندیشه های آبی تورا به تصویر میکشید. وقتیکه تنم را درآغوش دریا سپردم، انگار که دلم در بستر سبز خیالات تو درحریر غزل می پیچید. سینه آب مثل احساس شما درخلوت تغزل، حالت دوگانه داشت. به خود فرا میخواند و از خود میراند. سینه دریا بلورین بود. همان گونه که ماهتاب در چاک پیراهن تو میرقصد ، خورشید درسینه دریا می رقصید. سینه ی دریا مرا ازخویشتنم فرو برده بود؛ همان خویشتنی که شریعتی برایش تعریف جامعه شناختی ارئه میکند.
چه عجیب است این دنیای که ما داریم؛ دنیای که آن را به هزارگونه تعبیر و تفسیر می نمایند. تصاویر هزاربعدی از زنده گی، گاهی مرا شگفت زده می سازد. اما من ازمیان این همه تصاویرهزاررنگ، همانی را دوست دارم که درآن موهای تورا با رنگ سیاه کشیده ام وگلی پیراهنت را درچشمه سار نبوت شسته ام. دختر همسایه ماکه یک آواره گرد است وتازه به آواره گردی خوگرفته است، تابلوی شبیه با نقاشیهای من دارد. درتابلوی او نیز کسی درغزل پیچیده است اما از جنس دگر. او هنوز سروکارش با مداد است و باقلم رنگه خو نگرفته است. میگوید که قبل ازاینکه نقشی بیافریند، قلم رنگه اش را کسی شکستانده است. به همین دلیل دنیای نقاشیهایش بدون رنگ است اما صمییمی وصاف وساده. راستش من هم عمری با مداد نقاشی کردم ونقشی هزار خیال را آفریدم اما باتمام صمیمیتی که درآن نهفته بود کسی به سراغش نیامد. روزی که با تو یکجا غزل مینوشتم قلم رنگه هایت را دزدیدم. حالا مدت ها ست که باقلم رنگه می نویسم و نفش های رنگین می آفرینم. نقاشی های من خلوت یک ساحل است که تو در آن از آسمان تخیل فرو افتاده ای.