هدیه ی عیدی ات زیبا بود. امیدوارم که هدیه ی کرسمس ات ازجنس دگر باشد!
نمیدانم چرا این همه بی قرارم! آرامشم مثلی برگی می ماند که دردست گردباد می چرخد. کاش میدانستی که بر دیوار نگارخانه ی احساس و باورهای من، در هیئت کدام میناتور آویخته ای؟ می گویند که قرائت رادیکال از هر باور، درد سر ساز است. عاشقی هم ازاین قاعده مستثنی نیست. احساس میکنم که علاقه مندی ام به تو یک باور کاملا رادیکال است.
خواب دیده بودم که دریک سحر گاه بهاری که از دامن یک دشت می گذشتیم، لاله ی وحشی را بر دسته یی مویت آویختم. اما چندقدم آنسوتر، پرنده ی ناشناخته ی از فراز سرت عبور کرد و آن لاله وحشی را از دسته ی مویت به منقار گرفت و پرپرکرد. خواستم لاله ی دگر بیاویزم که ازخواب بیدارشدم.
دیشب که سروکارم با طبیب کشیده بود، سخت با خیالات تو درگیربودم. وقتیکه سوزن سیروم را در شاهرگ دستم وصل کرد، احساس میکردم که ناراحتی ام چندبرابر میشود. وقتیکه طبیب از اطاق بیرون شد، بر روی پاکت سیروم اسم تورا نوشتم و احساس کردم مثل خون درگهایم جاری میشوی و برایم آرامش می بخشی. احساس میکردم که به جای سیروم تو قطره قطره در رگهایم جریان می یابی.
سخت دلم گرفته است. هیچ چیزی دردلم چنگ نمیزند. دیروز برعلاوه اینکه از بالهای هدهد سلیمان پیغمبر برزمین سقوط میکردم، طفلکی درنزدیکی ام دست وپایش را باآب جوش سوختاند. گریه ی طفلک مثل زخم از جگرم شعله میکشید. دیروز وامروز آرزو میکردم که اگر پیراهنی از جنس سنگ و خاک برتن میداشتم خیلی بهتر احساس آرامش میکردم.
میدانم که دل تو از جنس گلهای باران شسته ی بهاری است که حتی ازفرود پروانه هم رنگ میگیرد. اما باورم کن. تو درتن من باشعر وارد میشوی و با مرگ بیرون میروی.
دراین روزها بیش از دو ملیون مسلمان، بر دور خانه ی خدا وند حلقه بسته و رجم شیاطین می نمایند. برعلاوه انجام این دو فرض ، برای تقدیس وگرامی داشت ازسنت اسمعیل، میلونها گوسفند را نیز قربانی می نمایند تا خط فاصل میان خود وخداوند را به حد اقل برسانند. اما برای من که دنیا را ازچشم انداز دیگری می بینم، کعبه ی من در قطب دگری قرار دارد که هرشب و روز پر می گشایم و بردورآن طواف می بندم. اما برای رجم شیاطین به سنگ ضرورت ندارم. کعبه ی من در دل یک دختر دیوانه قرار گرفته است که وقتی گیسوهایش دربادپریشان میشود، رد پای خداوند را در دل بی قرارمن نقش میکشد. حجر الاسود من هم دردل همین دختر قرارگرفته است اما حجرالاسود نیست بلاکه حجرالاحمر است. یعنی سنگی به رنگ سرخ است. اصلا سنگ نیست ولی گاهی سنگ میشود. کعبه ی من رنگ شقایق دارد، دل عاشق دارد و خط فاصل را میان من و خداوند با مداد می نویسد. کعبه ی هرصبح در آبشار مهتابی دوش میگیرد، ومن گیسوانش رابا پنجه های خیالم شانه می کشم. کعبه ی من خط می نویسد، شعرهم می گوید، اما گیتار بلد نیست، رانندگی بلد نیست ، آشپزی بلد نیست و از آب هم می ترسد. من برایش هوسانه می پزم ، برایش گیتار می نوازم وبرایش از بالهای پروانه قایق می سازم . اما جاده ها را با پای پیاده می آید و به همین خاطر گاهی درمسیر راه باموانع بر می خورد. حجرالاحمر من هم مثل سنگ نیست اما گاهی به سنگ شدن می گراید.
کعبه ی من گاهی درلب جوی می روید وگلپونه ها را به تعارف می نشیند .کعبه ی من دل آیینه مانند دارد که گاهی ازتابش نورهم ترک برمیدارد.کعبه ی من گاهی خنده و گریه را درهم می آمیزد. ناراحت هم میشود. قهرهم میشود. همین دیروزسقف چشمانش را ابرآشفته فرا گرفته بود. همین ام صبح وقتیکه از بستر خوابش بلند شده بود، ناگهان چشمش به متنی گره خورد که توسط یک شیطان نوشته شده بود. از خواندن این متن برآشفته شد اما چیزی نگفت. وقتیکه پرسیدم گفت که باشد درطواف بعدی! کعبه من هم مثل کعبه ی سهراب است که دردل اقاقی قا می روید.
من درطواف این کعبه ازگل یاس و برگ لاله های وحشی احرام می بندم. برای اینکه گل یاس وبرگ لاله، سرشت مرادرخود نهفته دارند. آدمها وقتیکه مقام ابراهیم ادهم را درطواف می چرخند، خلاف طبیعت شان احرام می بندند. برای اینکه عاشق نیستند. مگر درقضاوت کدام عقلی درست درمی آید که تمام آدمها سفید می اندیشند! سفید اندیشیدن یعنی هیچ نیاندیشیدن. سفید اندیشیدن یعنی آمادگی برای پذیرفتن هر رنگ دگر! انسانها ی عاشق سفید نمی اندیشند. دنیای انسانهای عاشق رنگین اند. مانند گلهای بهاری. هیچ رنگ دگری را هم برنمی تابد. من اگراز گل یاس و برگ لاله های وحشی احرام بندم برای این است که میخواهم خودم باشم وطبیعتم درلباسم تجلی نماید.
من شیاطین رابا سنگریزه های نیت و کلامم به رجم می نشینم. اما وقتیکه از آسمان خیالم در دامن کعبه ام فرومی افتم، هیچ شیطانی وسوسه ام نمی کند تا رجمی درکار باشد. رقابت خدا و شیطان رقابتی سمبولیکی اندکه در آن انسانها به اسارت گرفته شده اند. اما کسی که برای من احساس می آفریند و کعبه ام را در دلش فشرده است، گاهی در رقابت با شیطان گرفتارمی آید اما پا برسر بازارنمی گذارد. راستش من درهرنفسم بدور این کعبه می چرخم و تنها برایش شعر سهراب می خوانم. قربانی من برای پاسداشت ازسنت فداکاری، گلهای شقایق و نیلوفرهای دریایی اند که با نیت لاله کوهی درزمین می ریزند. کعبه ی من دردل یک دخترهندو است که ازبنارس می آید ومرا درخلوت بودا فرومی برد و من بنارس کوچکم را درگیسوان بلندش می آویزم.
کعبه ی من دردل تورویده است دیوانه جان که ریشه دربنارس داری و رخت پیراهنت را فرشته گان ازمحضر خداوند دزدیده اند.
عزیزم سلام.
اگر گلبرگ رویت از بوسه های داغ من آزار نبیند، بگذارکه از راه دور ببوسمت.
عزیزم! فکر می کنم که یکبار دیگر هم برایت گفته بودم که دلبسته گی های من برای تو از مرز یک احساس مجرد عبور کرده و به مثل یک باورعزیز و مقدس در تار و پودم تنیده است که انگار مثل خون دررگهایم میدوی. . شب و روزی که اسمش را زند گی گذاشته اند، کمتر لحظاتی است که ذهنم ازخیالات دل انگیز تو رنگین نباشد.
درامتداد روز، چندین مرتبه بال و پر می کشم و مثل یک پرنده دراعماق ابر خیالات دلنشینت فرو میروم. از امواج رعد و باران ره می گشایم و بر لب پنجره ات می نشینم، غُربت و تنهای ات را نفس نفس غزل سروده و غمهای سنگینت را شانه می کشم. آنگاه که دوباره درهیئت آدمیزاد بر میگردم، احساس سبز ماکسیسم گورکی میشوم و قصه ها و غصه هایت را داستانهای بلند به تصویرمیشکم. لحظهء بعد، دست هنر آفرین بهزاد میشوم و نگار گر رویاها و خیالات سبزت می گردم و شهر خیالاتت را با زیباترین میناتوریها می آرایم. آنگاه که دسته ء مویت در معرض هجوم باد، قرار میگیرد ، حماس میشوم و تو با قداست فلسطین در باورهای من جاری میشوی و من برای تو و به پای تو، نقد جانم را برسر بازارمی گذارم. لحظه ء هم علی شریعتی میشوم و تو برایم " شیعه مذهب تمام" میشوی و من با تمام احساس واخلاص، تنها ازتو سخن می گویم و تنها تورا تقدیس می کنم ، تنها جلوه های دلفریب تو را جلوه های سبزو ستایش برانگیزاحساس می کنم. دوست داشتنت و عشق ورزیدنت را عبادت میدانم و چشمهایت را سبزترین آیدیولوژی می پندارم.
لحظهء هم، ارنستو چه گوارا، میشوم و سرو اندام نازنین تو، درهیئت مقدس کوبا و بیولوی، جلوه می افروزد که درهرنفس، بهار لبخند و طلوع چشمهایت نقدجانم را بر سربازار میکشند. لحظه ی هم فرانتزفانون میشوم، و چشمان بهار افروزت، برایم الجزایرمیشود که درمعرض نگاه های غرض آلود فرانسه اند و من از نقد جانم، بدورت حصار می کشم. آخرالامر، زرگر میشوم و برایت از الماس وزمرد خیالاتم دست بند و گردنبد می سازم تا ساقه ی دست و بلور گردنت با جلوه های رنگین ترجلوه آرایند. برایت زرگر میشوم ؛ همان زرگری که دست ودلش برایت گلهای باران خورده ی بهاری را چیده است و تورا نفس میکشد و تورا زندگی میکند. همان زرگری که برایت مجنون شده است؛ا مجنون بیانگرد چشمهایت، افتیده در کنارمرزنگاهت وعاشق و دلبسته ودل رفته ی بهارافروزیهایت که برای شنیدن یک کلامت نقد جانش را برسبر بازارمیگذارد.
بهارم ! روزهای من با این دسته از خیالات شرین آغاز می شود و به پایان می رسد. اما در مقابل تورا می بینم که طالب میشوی و در مدرسه ء ستم آموزی، عاطفه سوزی می آموزی و تاکستان خیالات مرا که برای تو خوشه آورده اند، به آتش می کشانی وبرمرگ نامه های من که قصه پرداز رنج ها وزخم های نا سروده ی تو اند، دامن می افشانی. زینب! سالهای شوروشر، پاره ای اززند گی ما بود. کمتر کسی باشد که دراین سالها، به گونه ي، برمرگ آرزویش نگریسته باشد، و در کویر تفتیده ي مصیبت، ره نپیموده باشد ویا ازپیاله سرنوشت، زهرآواره گی را نچشیده باشد. میدانم که بر دل نازک تو نیز ، گل زخمهای فراوان نشسته و درسایه ای تیغ بی رحم سرنوشت رقصیده است . زینب ! من میخواهم که دل نازکت را، در حریرناز گلبرگها ، بپیچم و برسُفره ی تلخ کامیهایت سیب وعسل بریزم. شبهای تاریک ات را پرازماه و ستاره بسازم و بر اندامت از گلهای نجابت پیراهن بدوزم وازمروارید احساسم برایت گوشوارو گردنبند بگیرم تا تو روشنترودرخشانتربتابی. زینب! میدانم که هنوز آواره یی و حرارت تنهای آزارت میدهد . دوست دارم که نقطه پایان آواره گیهایت باشم و برایت خانه ء از جنس گلهای بهاری بسازم که چهار دیوار آن از گل شب بو باشد، سقف آن از گل نرگس فرش آن ازشقایق و نیلوفر وبا پنجره های بزرگ به سمت کوچه های سبز خوشبختی.
دراین خانه رویایی، میخواهم که با هم قصه کنیم ، باهم گریه کنیم باهم خنده کنیم، باهم بحث وجدل کنیم، باهم قهر کنیم و باهم آشتی کنیم. برایت کافه پخته کنم، برایت شعر بخوانم ، برایت هوسانه بپزم و جهان را برایت در ابعاد گل های رنگین نقاشی کنم. زینب! این جملات را از صمیم قلب برایت مینویسم که درانجام آن هیچ کمبود و قصوری را درخود احساس نمیکنم. می گویند وقتیکه سپاه اسلام، به فرماندهی خالد، ره به سوی اسپانیا گشود، خالد دستور داد که همه پل ها را ویران نمایندو به سپاه تحت فرمانش گفت که دو راهی بیشتر نداریم، یا مرگ در این سرزمین و یا کوبیدن پرچم اسلام برقلب اسپانیا! راهی برای برگشت وجودندارد. زینب! من هم مثل خالد برسپاه باور و احساسم فرمان داده ام که همه پلهای برگشت را ویران کنند و رسیدن به تو و داشتن تو را، با نقد جانم هزینه کرده ام. زینب ! بگذارکه گلهای احساس من دردامن تو بشکفد و در دامن تو پرپرشود. زرگرت.
دیوانه جانم !سلام.
نمیدانم که درکجایی و درچه حال و هوایی؟ اما همین قدر میدانم که مثل خون در رگهایم میدوی و مثل شوق پرواز بال وپرم را وسوسه می بخشی ومثل قطره های باران بر تن گلبرگهای خیالم نفس می نگاری. تو نیستی اما طنین صدایت مثل صدای قناریهایت، درگلوی این خانه می پیچد و حضور قشنگت را هرلحظه با ابعاد رنگین تر در دنیای خیالاتم تصویر وتکثیر می نماید. من تو را می نویسم، تورا می سرایم ، تورا نفس میکشم و تورا نقاشی میکنم. تورا در همه چیز می بینم. لبخندت را، قصه پردازیهایت را، شوخی هایت را،قهر وخشم و جنگ و مهربانی هایت را که من سخت به آنها متعاد شده ام. مثل عطر و بوی تریاک، مرا به خود میکشاند و ازخودم فرا می برد و برایم بال پرواز وشوق پریدن می بخشد.
گاهی دست خداوندگار عشق، مرا مانندفرهاد در بیستون خیالت می کشاند و برای رسیدن به تو، ره از دل سنگ می گشایم و ازمرمر برایت پیکر می تراشم . امادوست دارم در این پیکر، دلی از جنس گلهای صحرگاهی داشته باشی که عطر وطراوت بهار را برای پروانه های عاشق به تعارف می نشینند؛ نه دلی از آن جنس که شرین داشت و برای فرهاد مادر مرده تیشه می نوشت.
دیوانه جانم! دو روز است که از این خیابان گذر نکردی. نمیدانم کدامین باد بی پروا گل سبز خیالت را پریشان کرد که در دست فراموش سپردی نامه هایم را، صدایم را. دو روز است که این پنجره به سمت آمدنت باز است و خاک تشنه ای این خیابان باران طنین گامهایت را لحظه شماری میکند. دو روز است که این پنجره باز است و برای آمدنت در و دیوار این بیغوله را آیینه بندان کرده است تا درهنگام آمدنت تصویر چشمهایت در ذهن آیینه بندان نقش بگیرد.
امروز بعد ازمدتها هوس گل خریدن دردلم افروخته بود. رفتم دریک گل فروشی که همه ی گلها عطر و بوی تورا به تعارف نشسته بودند. خیلی آرزو کردم که کاش می توانستم تمام گلهای گل فروشی را میخریدم برای اینکه از تمام آنها عطر و بوی تو می تراوید. سرانجام نتوانستم میان آن همه گل یکی ویا بیشتر را انتخاب کنم. برای که گلهای باقی مانده حسرت استشمام عطر وبوی تورا در دلم بیشتر میکرد. ناچار همه ای گلها را دان دانه بو کردم که مرا لحظه ای از جهان سرد خودم فرا برد و از فراز کوه و دیار گذشتم و درخیابان شما افتادم. تو از آن سمت خیابان قامت افروختی ومرا درخود کشیدی و مثل گذشته ها با تو و در کنارتو در آستان دریا و نیلوفر نشستیم و قصه نویشتیم. من ازقهر وجنگت نویشتم و تو ازدیوانه گیهایم . من از ساز صدایت نوشتم و از گریز آهو مانندت و تو از افروخته گیهایم نوشتی. من از مهربانیهایت نوشتم، از چشم هایت نوشتم و از گلبرگ بوسه هایت که درتن هر واژه جان تازه می بخشد.
باهم قهر شدیم و تو بر تمام نوشته های مان خط خط کشیدی. در همین گفتگو بودیم که ناگهان خودم را در راهرو برف آلود خیابان یافتم.
دیوانه جانم! دوستت دارم دیوانه.
امروز تمام روز، تورا نوشتم، تورا نفس کشیدم و تو با بهار افروزیهایت مثل خون دررگهایم جاری بودی. اما دلتنگ صدایت بودم ، دلتنگ قصه هایت که زمین و آسمان را به هم می بافیم و دلتنگ تبسم غزل بر گلبرگ لبانت که مرا به همسایگی خداوند فرا میخواند.
دیشب احساس ناشناخته ای، قلبم را درهم می فشرد؛ احساسی که مثل تگرگ باران آرامش گلپونه هارا برهم میزند و خلوت پرنده های بهاری را آشفته می سازد. هنوز هم این احساس ازیتم می کند. کاش میشد که از آن سوی خیابان خیالاتم با پیراهن سرخت قامت می افروختی تا دلتنگیهایم را در آهنگ قدمهایت غزل می نوشتم. احساس میکنم که تو هم دیشب، شب خوبی نداشتی و رشته های خیالت درمسیر گردبادهای ناشناخته، بی وقفه پریشان می گردید. چشمهایت را می دیدم که آشفته حالی هایت را برقامت دیوار خانه به تصویر می کشیدند. چقدر آرزو کردم که دست هنر آفرین بهزاد می بودم و زیباترین میناتورهای جهان را در برابر چشمان تو به تصویر می کشیدم، تا لبخند یک دختر آواره درلبهایت نقش می بست.
یادم می آید اولین بار که کتاب علی شریعتی را میخواندم، احساس میکردم که با احساس یک عاشق سراپا گداخته مواجه ام و آنچه را که میخوانم قبل از همه چیز شبه به نامه های عاشقانه اند تا تصویر جامعه شناسانه از پدیده های زندگی. تصویر سازی های شریعتی از باورهای مقدسش، احساس و قلب گداخته ای یک عاشق دیوانه را به تصویر می کشید که برای ستایش محبوبش کلمات قصور می ورزند.
اما من تردید داشتم. باورنمیکردم که عشق این همه نیرو ی جادویی را درخود پنهان داشته باشد که کلمات در تصویر پردازی احساس وباور یک عاشق، کم بیاورند. اما تو با حضور سبزت در خیابان خیالاتم، به من آموختی که دوست داشتن فراتر از ایدلوژی است. عشق یعنی از خود فرو رفتن و با خیالات معشوق درآمیختن و آنگهی جلوه های معشوق را در پنداره های زیبا ترین آیدلوژی به روایت نشستن است. بدون تردید جلوه های سحر انگیز تمدن بشری و یا آفرینش های رنگین وخلاقیت های هنری در بستر همین نیروی جادویی به بر گ و بار نشسته اند. اینکه می گویم عشق فراتر از ایدلوژی است، تردید نداشته باش. عشق شهکار می آفریند و آیدلوژی به عبودیت می کشاند.
دیوانه! بگذار که ترا در دل مهتاب بنویسم تا چشمهایت از آن بلندای تخیل ماهتابی را فراهم آورد.
دیوانه! من شریعتی شده ام وتو" شیعه مذهب تمام" من هستی.
دیوانه! برگرد که منتظرم.
دیشب از آن سوی خیابان خیالاتم گذر کردی.
پیراهنی از ابر آشفته بر تن داشتی که رگبار باران را آز ان سوی خیابان تعارف میکرد.
این خیابان لعنتی فاصله ای است که نمیدانم کدامین دست ابلیس دل آزار، درتابلوی آرزوهای ما نقش آفریده است. من از این خیابان عبور میکنم. دست ابلیس و دست هر نقاش فاصله ریز را در انفجار یک خواهش سبز، منفجر میکنم. اما تو از صدای انفجار ، چهره درهم نریز و فقط دستهایت را به دست من بسپار.
دراین سوی خیابان، برایت خانه ی ساخته ام از جنس گلهای باران خورده ای بهاری که چهار دیوارش را نیلوفر گرفته ام ، سقفش را شقایق های عاشق بسته ام و فرشش را از برگ ها ی ناز نسترن بافته ام.
دراین خانه ، من تو نفسهای مان به هم می بافیم و بر اندام خیالات مان شال و پیراهن می سازیم.
نترس! دستت را به من بسپار.