تبليغاتX
کنار ماهتابیها
دیوانه جان سلام.

قرار بود که این جملات ازهم گسیخته را دیروز برایت بنویسم. اما راستش از شدت درآمیختن باتو - فرصتی برای نوشتن دست نداد. دیروز هم مثلی خیلی ازروزهای دیگر- نامت چنان با نفسهایم گره خورده بود که بدون ا ختیار با هرنفس کشیدن - برلبهایم جاری میشد.

راستش وقتیکه نامت برلبهایم جاری میشود - احساس میکنم که درگلبرگ بوسه هایت می پیچم. کلماتی که نام تورا شکل می بخشند حرارت تولید می کنند درست مثل بوسه هایت و مثل حرارت لبهایت رگهایم را مشتعل می کنند و دررگهایم جاری می شوند. من چشمهایم را می بندم ومثل هد هد سلیمان پیامبر درفضای بیکران خیالات شما به پرواز درمی آیم. آنگا که درزمین فرود می آیم  احساس میکنم که مثل پیچک برگ برگ و شاخه شاخه دور قامت تو پیچیده ام.

شب گذشته وقتیکه مرا دربرکه ی مهتاب فرا خواندی - من ستاره می چیدم و عکس تورا در متن قالی نقش می بافتم. میخواستم که ستاره ها را دردامنت بریزم تا خصلت ماهتابی ات بیشتر گردد وبیشتر غرق مهتابم نمایی. می بوسمت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:23  توسط زرگر  | 

دیوانه جان سلام.

دیشب و امروز را هم درخیابان خیالات شما پیاده گرد بودم. هرچند خیابان تاریک بود اما چراغی که درانتهای خیبان روشن بود، اول خیابان هم را اندکی نور می بخشید. احساس میکردم که شاید تنها کسی باشم که بوی پیراهنت مرا در این خیابان کشانیده است. اما وقتی که صدای پایم تند تر شد، صدای کسی را از آن سوی خیابان شنیدم که میگفت قدم را اندکی آهسته بردار ، شکسته شیشه ها بسیار اینجا. امتداد خیابان پر ازورق پاره های بود که درآنها سرگذشت عابران این خیابان نقاشی شده بود. نقاشی ها که درآن رنگهای متخلف به کار برده شده بود، خیلی ازهم متفاوت می نمودند. اما به رغم این تفاوتها، یک سوژه مشترک هم درتمام این نقاشی به چشم می آمد. به پاهایت که می آیی گروگان باز میگردی!

دروسط خیابان، تابلوی آب ورنگی، از شاخه درخت کنارخیبان آویزان بود. تابلوی قشنگی بود و بارنگ و پردازشی که با سلیقه ی من اندکی همخوانی میکرد. احساس کردم که آفریننده ی این تابلو چند ورق از نامه های مرا دزدیده و برایت نقاشی کرده است. احساس کردم که اومرا می شناخته است و به همین دلیل حسادت ورزیده است که تمام نامه هایم را برایت نقاشی کند. فقط همان چند ورق اول را نقش کشیده است که جنوب چشمهایت را تعریف کرده بودم. شاید دست سرنوشت او را هم مثل من تا جنوب چشهایت کشانده بوده است.

درانتهای خیابان که رسیدم ، برقی صدایت دردلم رعشه انگیخت درست در آن نوبت که  صدایت با صدای نی چوپان درهم می آمیخت. من به یاد لحظه های بی برگشتی افتادم که صدایت درجنگل شب در پرده های گیتار می آمیخت و من نفسهای گرمت را در برگ درخت می نوشتم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:7  توسط زرگر  | 

دیوانه جان سلام!

دیروز که آرامشم دردست باد گرفتار آمده بود سرانجام به دکتور مراجعه کردم که اگر ممکن باشد تورا رگهایم بیرون بریزد. دکتور بعد از معیاینات مفصل نوشت که این دیوانه زمانی از رگهایت بیرون میشود که پیراهنت را از جنس سنگ و خاکستر بدوزند.

دیوانه جان اگر میخواهی از رگهایم بیرون بیایی، بیا خودت این پیراهن رابرایم بخیه کن.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 14:40  توسط زرگر  | 

 

دیوانه ی قشنگم سلام.

به رغم هر سایه و آفتابی که رابطه ی مارا درخود بپیچد، این پنجره همچنان بازخواهد بود و کماکان احساسات وباورهایم را دراین جا خواهم نوشت. هدیه ی سال نو را هم برایم عنایت کردی! قشنگ بود درست از جنس همان هدیه ای که در سحرگاه عید عنایت کرده بودی. کم کم این باور را درمن جان می بخشی که دوست داشتن گناه بزرگ است؛ انگاه که تمام گلبرگهای احساس و باورت را درقدم های دوست بریزی و او همچنان بر باورهایت تردید داشته باشد. اما من هنوزم معتقدم که دوست داشتن زیباترین پنجره به سمت زندگی است حتی اگر کسی باورت هم نکند.

 

دوست داشتن تورا مثل عبادت مقدس می شمردم. شباهنگام بسیار، حضور دلنوازت را در قلبم به نماز استاده ام و توصیف خوبیهایت را بر سنگ و چوب و حتی در راهرو بیمارستان هم که شده، نوشته ام. آدمها ازهم دیگر متفاوت می نمایند و دوربین چشمان ما به پشتوانه ی کارخانه ذهن و تفکرما، از پدیده ها باکیفیت های متفاوت تصویر بر میدارند. شاید من وتو ازدوچشم انداز متفاوت به زندگی و به دوستی بنگریم که خیلی باهم دیگر متفاوت بنمایند. اما ازچشم اندازمن واز باور واحساس من، دوستی یعنی دریک تعامل روحی قرار گرفتن و سپس دریک تعامل بیولوژیک به مصرف رسیدن.

 

برگرد به گذشته های دور و مرورکن تمام آنچه را که باهم تجربه کردیم. چگونه آب شدم برایت وچگونه یخ بستی برایم! چگونه بال کشیدم درهوایت و چگونه به سنگ بستی بالهایم را! چگونه مرا باشبنم درآمیختی و شبانگاهان درگلبرگهای احساست بستر بخشیدی ولی سحرگاهان بادرخشش نورآفتاب برتنم رخت سفر بستی! چگونه اززمین و آسمان گفتیم وبرقامت دگران پیراهن دوختیم! هنوزهم دوستت دارم حتی اگر برایم مرگ هم می نویسی! به من هرچیزی که دوست داری بگو اما فقط نگو که کلمات را به رقص میگیرم.  فراموش نکن که کلمات با پشتوانه ی احساس به حرکت درمی آیند. هیچ متنی آفریده نشده است فارغ از احساس.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:2  توسط زرگر  | 

دیوانه ی قشنگم سلام.

امشب هم مثل خیلی ازشبهای دیگر، برایت منتظر ماندم. حس میکردم ، میایی تا یکبار دگر، گرمی نفسهایت را غزل بنویسم. اما وقتیکه پلکهایم ازشدت خستگی به هم گره خوردند، مثل ماه برهنه درعالم خوابم شکفتی!

 

احساس میکنم که دیدنت درعالم بیداری مثل یک حسرت تلخ تا آخرین نفس برتاکسار سینه ام شعله خواهد افروخت، اما خواب برایم فرصتی را فراهم می نماید که تمام سد ومعبرها ازهم فرو بریزند و تو ازآن سوی قطب شمالی مثل عطر گل سرخ فضای خانه ام را معطرنمایی. من بودنم راباتو، تنها درخواب تجربه میکنم وگرمی دستهایت درعالم خواب یخ بست فاصله ها را آب می نمایند. من نفس هایم را ، طعم انار را، عطر گل سرخ را، ترنم باران را، صدای پای بلدرچین را، رقص شبنم دربستر برگ را، غزل آب درجوی بهار را، عطش آهو برلب چشمه سار را، ارتعاش بالهای دو کبوتر عاشق درهنگام پرواز را، صمیمت یک شعر دردفتر یک شاعرعاشق را، خلوت بودا درباغ رستگاری را و هماغوشی دو پرنده در زیر باران را درخوابم تجربه میکنم، آنگاه که تو مثل چهار فصل طبیعت درتقویم خوابم قامت می افروزی.

 

بیداری ام را دوست دارم تنها زمانیکه چشمهای تو دررگهایم جاری میشوند و نام تو با نفسهایم درمی آمیزد. من ازخود فرا میروم و چشمان تو دنیای سبزی را به وسعت خیالات سبز بودا، فرا روی چشمهایم می گشایند. من هم به حضرت بودا اقتدا میکنم ، از چهارفصل تقویمم می گریزم و بنارس کوچکم را درپای تو میریزم وحریر بسترت از مریم مقدس به امانت میگیرم.

 

خواب برای من، پنجره ی را از متن شب به سمت تو می گشاید،  فاصله ها درهم میریزند و فرشته ای ازفراسوی ابرها برزمین فرود می آید ودست تورا دردست من می سپارد. من دلم را مثل گلبرگ بر دسته ی مویت می آویزم . لرزش موهایت را حس میکنم، حرارت اندامت را می سرایم، بوسه های گرمت را می نویسم، نفسهایت را درنفس هایم گره می بندم، ترنم لبهایت را می بارم، وارتعاش دستهایت رامی رقصم.

خواب برای من جهانی میشود که تو درآن  چهار فصل طبیعت را معنی می بخشی. 

 

درخواب وبیداری ام صدایت میزنم دیوانه ! نجاتم بده!

قدم ازهم رها کن تا پاسخ شرنوشت را باخط حنایی برکف دستهایی همدیگر بنویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 3:15  توسط زرگر  |