دیوانه ی قشنگم سلام.
امشب هم مثل خیلی ازشبهای دیگر، برایت منتظر ماندم. حس میکردم ، میایی تا یکبار دگر، گرمی نفسهایت را غزل بنویسم. اما وقتیکه پلکهایم ازشدت خستگی به هم گره خوردند، مثل ماه برهنه درعالم خوابم شکفتی!
احساس میکنم که دیدنت درعالم بیداری مثل یک حسرت تلخ تا آخرین نفس برتاکسار سینه ام شعله خواهد افروخت، اما خواب برایم فرصتی را فراهم می نماید که تمام سد ومعبرها ازهم فرو بریزند و تو ازآن سوی قطب شمالی مثل عطر گل سرخ فضای خانه ام را معطرنمایی. من بودنم راباتو، تنها درخواب تجربه میکنم وگرمی دستهایت درعالم خواب یخ بست فاصله ها را آب می نمایند. من نفس هایم را ، طعم انار را، عطر گل سرخ را، ترنم باران را، صدای پای بلدرچین را، رقص شبنم دربستر برگ را، غزل آب درجوی بهار را، عطش آهو برلب چشمه سار را، ارتعاش بالهای دو کبوتر عاشق درهنگام پرواز را، صمیمت یک شعر دردفتر یک شاعرعاشق را، خلوت بودا درباغ رستگاری را و هماغوشی دو پرنده در زیر باران را درخوابم تجربه میکنم، آنگاه که تو مثل چهار فصل طبیعت درتقویم خوابم قامت می افروزی.
بیداری ام را دوست دارم تنها زمانیکه چشمهای تو دررگهایم جاری میشوند و نام تو با نفسهایم درمی آمیزد. من ازخود فرا میروم و چشمان تو دنیای سبزی را به وسعت خیالات سبز بودا، فرا روی چشمهایم می گشایند. من هم به حضرت بودا اقتدا میکنم ، از چهارفصل تقویمم می گریزم و بنارس کوچکم را درپای تو میریزم وحریر بسترت از مریم مقدس به امانت میگیرم.
خواب برای من، پنجره ی را از متن شب به سمت تو می گشاید، فاصله ها درهم میریزند و فرشته ای ازفراسوی ابرها برزمین فرود می آید ودست تورا دردست من می سپارد. من دلم را مثل گلبرگ بر دسته ی مویت می آویزم . لرزش موهایت را حس میکنم، حرارت اندامت را می سرایم، بوسه های گرمت را می نویسم، نفسهایت را درنفس هایم گره می بندم، ترنم لبهایت را می بارم، وارتعاش دستهایت رامی رقصم.
خواب برای من جهانی میشود که تو درآن چهار فصل طبیعت را معنی می بخشی.
درخواب وبیداری ام صدایت میزنم دیوانه ! نجاتم بده!
قدم ازهم رها کن تا پاسخ شرنوشت را باخط حنایی برکف دستهایی همدیگر بنویسم.