دیوانه ی قشنگم سلام.
به رغم هر سایه و آفتابی که رابطه ی مارا درخود بپیچد، این پنجره همچنان بازخواهد بود و کماکان احساسات وباورهایم را دراین جا خواهم نوشت. هدیه ی سال نو را هم برایم عنایت کردی! قشنگ بود درست از جنس همان هدیه ای که در سحرگاه عید عنایت کرده بودی. کم کم این باور را درمن جان می بخشی که دوست داشتن گناه بزرگ است؛ انگاه که تمام گلبرگهای احساس و باورت را درقدم های دوست بریزی و او همچنان بر باورهایت تردید داشته باشد. اما من هنوزم معتقدم که دوست داشتن زیباترین پنجره به سمت زندگی است حتی اگر کسی باورت هم نکند.
دوست داشتن تورا مثل عبادت مقدس می شمردم. شباهنگام بسیار، حضور دلنوازت را در قلبم به نماز استاده ام و توصیف خوبیهایت را بر سنگ و چوب و حتی در راهرو بیمارستان هم که شده، نوشته ام. آدمها ازهم دیگر متفاوت می نمایند و دوربین چشمان ما به پشتوانه ی کارخانه ذهن و تفکرما، از پدیده ها باکیفیت های متفاوت تصویر بر میدارند. شاید من وتو ازدوچشم انداز متفاوت به زندگی و به دوستی بنگریم که خیلی باهم دیگر متفاوت بنمایند. اما ازچشم اندازمن واز باور واحساس من، دوستی یعنی دریک تعامل روحی قرار گرفتن و سپس دریک تعامل بیولوژیک به مصرف رسیدن.
برگرد به گذشته های دور و مرورکن تمام آنچه را که باهم تجربه کردیم. چگونه آب شدم برایت وچگونه یخ بستی برایم! چگونه بال کشیدم درهوایت و چگونه به سنگ بستی بالهایم را! چگونه مرا باشبنم درآمیختی و شبانگاهان درگلبرگهای احساست بستر بخشیدی ولی سحرگاهان بادرخشش نورآفتاب برتنم رخت سفر بستی! چگونه اززمین و آسمان گفتیم وبرقامت دگران پیراهن دوختیم! هنوزهم دوستت دارم حتی اگر برایم مرگ هم می نویسی! به من هرچیزی که دوست داری بگو اما فقط نگو که کلمات را به رقص میگیرم. فراموش نکن که کلمات با پشتوانه ی احساس به حرکت درمی آیند. هیچ متنی آفریده نشده است فارغ از احساس.