دیشب و امروز را هم درخیابان خیالات شما پیاده گرد بودم. هرچند خیابان تاریک بود اما چراغی که درانتهای خیبان روشن بود، اول خیابان هم را اندکی نور می بخشید. احساس میکردم که شاید تنها کسی باشم که بوی پیراهنت مرا در این خیابان کشانیده است. اما وقتی که صدای پایم تند تر شد، صدای کسی را از آن سوی خیابان شنیدم که میگفت قدم را اندکی آهسته بردار ، شکسته شیشه ها بسیار اینجا. امتداد خیابان پر ازورق پاره های بود که درآنها سرگذشت عابران این خیابان نقاشی شده بود. نقاشی ها که درآن رنگهای متخلف به کار برده شده بود، خیلی ازهم متفاوت می نمودند. اما به رغم این تفاوتها، یک سوژه مشترک هم درتمام این نقاشی به چشم می آمد. به پاهایت که می آیی گروگان باز میگردی!
دروسط خیابان، تابلوی آب ورنگی، از شاخه درخت کنارخیبان آویزان بود. تابلوی قشنگی بود و بارنگ و پردازشی که با سلیقه ی من اندکی همخوانی میکرد. احساس کردم که آفریننده ی این تابلو چند ورق از نامه های مرا دزدیده و برایت نقاشی کرده است. احساس کردم که اومرا می شناخته است و به همین دلیل حسادت ورزیده است که تمام نامه هایم را برایت نقاشی کند. فقط همان چند ورق اول را نقش کشیده است که جنوب چشمهایت را تعریف کرده بودم. شاید دست سرنوشت او را هم مثل من تا جنوب چشهایت کشانده بوده است.
درانتهای خیابان که رسیدم ، برقی صدایت دردلم رعشه انگیخت درست در آن نوبت که صدایت با صدای نی چوپان درهم می آمیخت. من به یاد لحظه های بی برگشتی افتادم که صدایت درجنگل شب در پرده های گیتار می آمیخت و من نفسهای گرمت را در برگ درخت می نوشتم.