قرار بود که این جملات ازهم گسیخته را دیروز برایت بنویسم. اما راستش از شدت درآمیختن باتو - فرصتی برای نوشتن دست نداد. دیروز هم مثلی خیلی ازروزهای دیگر- نامت چنان با نفسهایم گره خورده بود که بدون ا ختیار با هرنفس کشیدن - برلبهایم جاری میشد.
راستش وقتیکه نامت برلبهایم جاری میشود - احساس میکنم که درگلبرگ بوسه هایت می پیچم. کلماتی که نام تورا شکل می بخشند حرارت تولید می کنند درست مثل بوسه هایت و مثل حرارت لبهایت رگهایم را مشتعل می کنند و دررگهایم جاری می شوند. من چشمهایم را می بندم ومثل هد هد سلیمان پیامبر درفضای بیکران خیالات شما به پرواز درمی آیم. آنگا که درزمین فرود می آیم احساس میکنم که مثل پیچک برگ برگ و شاخه شاخه دور قامت تو پیچیده ام.
شب گذشته وقتیکه مرا دربرکه ی مهتاب فرا خواندی - من ستاره می چیدم و عکس تورا در متن قالی نقش می بافتم. میخواستم که ستاره ها را دردامنت بریزم تا خصلت ماهتابی ات بیشتر گردد وبیشتر غرق مهتابم نمایی. می بوسمت.