تبليغاتX
کنار ماهتابیها -
سلام دیوانه ! 

امروز تمام روز، تورا نوشتم، تورا نفس کشیدم و تو با بهار افروزیهایت مثل خون دررگهایم جاری بودی. اما دلتنگ صدایت بودم ، دلتنگ قصه هایت که زمین و آسمان را به هم می بافیم و دلتنگ تبسم غزل بر گلبرگ لبانت که مرا به همسایگی خداوند فرا میخواند.

دیشب احساس ناشناخته ای، قلبم را درهم می فشرد؛ احساسی که مثل تگرگ باران آرامش گلپونه هارا برهم میزند و خلوت پرنده های بهاری را آشفته می سازد. هنوز هم این احساس ازیتم می کند. کاش میشد که از آن سوی خیابان خیالاتم با پیراهن سرخت قامت می افروختی تا دلتنگیهایم را در آهنگ قدمهایت غزل می نوشتم. احساس میکنم که تو هم دیشب، شب خوبی نداشتی و رشته های خیالت درمسیر گردبادهای ناشناخته، بی وقفه پریشان می گردید. چشمهایت را می دیدم که آشفته حالی هایت را برقامت دیوار خانه به تصویر می کشیدند. چقدر آرزو کردم که دست هنر آفرین بهزاد می بودم و زیباترین میناتورهای جهان را در برابر چشمان تو  به تصویر می کشیدم، تا لبخند یک دختر آواره  درلبهایت نقش می بست.

یادم می آید اولین بار که کتاب علی شریعتی را  میخواندم، احساس میکردم که با احساس یک عاشق سراپا گداخته مواجه ام و آنچه را که میخوانم قبل از همه چیز شبه به نامه های عاشقانه اند تا تصویر جامعه شناسانه از پدیده های زندگی. تصویر سازی های شریعتی از باورهای مقدسش، احساس و قلب گداخته ای یک عاشق دیوانه را به تصویر می کشید که برای ستایش محبوبش کلمات قصور می ورزند.

اما من تردید داشتم. باورنمیکردم که عشق این همه نیرو ی جادویی را درخود پنهان داشته باشد که کلمات در تصویر پردازی احساس وباور یک عاشق، کم بیاورند. اما تو با حضور سبزت در خیابان خیالاتم، به من آموختی که دوست داشتن فراتر از ایدلوژی است. عشق یعنی از خود فرو رفتن و با خیالات معشوق درآمیختن  و آنگهی جلوه های معشوق را در پنداره های زیبا ترین آیدلوژی به روایت نشستن است. بدون تردید جلوه های سحر انگیز تمدن بشری و یا  آفرینش های رنگین وخلاقیت های هنری در بستر همین نیروی جادویی به بر گ و بار نشسته اند. اینکه می گویم عشق فراتر از ایدلوژی است، تردید نداشته باش. عشق شهکار می آفریند و آیدلوژی به عبودیت می کشاند.

 دیوانه! بگذار که ترا در دل مهتاب بنویسم  تا چشمهایت از آن بلندای تخیل  ماهتابی را فراهم آورد.

 دیوانه! من شریعتی شده ام وتو" شیعه مذهب تمام" من هستی.

  دیوانه! برگرد که منتظرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 22:32  توسط زرگر  |