دیوانه جانم !سلام.
نمیدانم که درکجایی و درچه حال و هوایی؟ اما همین قدر میدانم که مثل خون در رگهایم میدوی و مثل شوق پرواز بال وپرم را وسوسه می بخشی ومثل قطره های باران بر تن گلبرگهای خیالم نفس می نگاری. تو نیستی اما طنین صدایت مثل صدای قناریهایت، درگلوی این خانه می پیچد و حضور قشنگت را هرلحظه با ابعاد رنگین تر در دنیای خیالاتم تصویر وتکثیر می نماید. من تو را می نویسم، تورا می سرایم ، تورا نفس میکشم و تورا نقاشی میکنم. تورا در همه چیز می بینم. لبخندت را، قصه پردازیهایت را، شوخی هایت را،قهر وخشم و جنگ و مهربانی هایت را که من سخت به آنها متعاد شده ام. مثل عطر و بوی تریاک، مرا به خود میکشاند و ازخودم فرا می برد و برایم بال پرواز وشوق پریدن می بخشد.
گاهی دست خداوندگار عشق، مرا مانندفرهاد در بیستون خیالت می کشاند و برای رسیدن به تو، ره از دل سنگ می گشایم و ازمرمر برایت پیکر می تراشم . امادوست دارم در این پیکر، دلی از جنس گلهای صحرگاهی داشته باشی که عطر وطراوت بهار را برای پروانه های عاشق به تعارف می نشینند؛ نه دلی از آن جنس که شرین داشت و برای فرهاد مادر مرده تیشه می نوشت.
دیوانه جانم! دو روز است که از این خیابان گذر نکردی. نمیدانم کدامین باد بی پروا گل سبز خیالت را پریشان کرد که در دست فراموش سپردی نامه هایم را، صدایم را. دو روز است که این پنجره به سمت آمدنت باز است و خاک تشنه ای این خیابان باران طنین گامهایت را لحظه شماری میکند. دو روز است که این پنجره باز است و برای آمدنت در و دیوار این بیغوله را آیینه بندان کرده است تا درهنگام آمدنت تصویر چشمهایت در ذهن آیینه بندان نقش بگیرد.
امروز بعد ازمدتها هوس گل خریدن دردلم افروخته بود. رفتم دریک گل فروشی که همه ی گلها عطر و بوی تورا به تعارف نشسته بودند. خیلی آرزو کردم که کاش می توانستم تمام گلهای گل فروشی را میخریدم برای اینکه از تمام آنها عطر و بوی تو می تراوید. سرانجام نتوانستم میان آن همه گل یکی ویا بیشتر را انتخاب کنم. برای که گلهای باقی مانده حسرت استشمام عطر وبوی تورا در دلم بیشتر میکرد. ناچار همه ای گلها را دان دانه بو کردم که مرا لحظه ای از جهان سرد خودم فرا برد و از فراز کوه و دیار گذشتم و درخیابان شما افتادم. تو از آن سمت خیابان قامت افروختی ومرا درخود کشیدی و مثل گذشته ها با تو و در کنارتو در آستان دریا و نیلوفر نشستیم و قصه نویشتیم. من ازقهر وجنگت نویشتم و تو ازدیوانه گیهایم . من از ساز صدایت نوشتم و از گریز آهو مانندت و تو از افروخته گیهایم نوشتی. من از مهربانیهایت نوشتم، از چشم هایت نوشتم و از گلبرگ بوسه هایت که درتن هر واژه جان تازه می بخشد.
باهم قهر شدیم و تو بر تمام نوشته های مان خط خط کشیدی. در همین گفتگو بودیم که ناگهان خودم را در راهرو برف آلود خیابان یافتم.
دیوانه جانم! دوستت دارم دیوانه.