عزیزم سلام.
اگر گلبرگ رویت از بوسه های داغ من آزار نبیند، بگذارکه از راه دور ببوسمت.
عزیزم! فکر می کنم که یکبار دیگر هم برایت گفته بودم که دلبسته گی های من برای تو از مرز یک احساس مجرد عبور کرده و به مثل یک باورعزیز و مقدس در تار و پودم تنیده است که انگار مثل خون دررگهایم میدوی. . شب و روزی که اسمش را زند گی گذاشته اند، کمتر لحظاتی است که ذهنم ازخیالات دل انگیز تو رنگین نباشد.
درامتداد روز، چندین مرتبه بال و پر می کشم و مثل یک پرنده دراعماق ابر خیالات دلنشینت فرو میروم. از امواج رعد و باران ره می گشایم و بر لب پنجره ات می نشینم، غُربت و تنهای ات را نفس نفس غزل سروده و غمهای سنگینت را شانه می کشم. آنگاه که دوباره درهیئت آدمیزاد بر میگردم، احساس سبز ماکسیسم گورکی میشوم و قصه ها و غصه هایت را داستانهای بلند به تصویرمیشکم. لحظهء بعد، دست هنر آفرین بهزاد میشوم و نگار گر رویاها و خیالات سبزت می گردم و شهر خیالاتت را با زیباترین میناتوریها می آرایم. آنگاه که دسته ء مویت در معرض هجوم باد، قرار میگیرد ، حماس میشوم و تو با قداست فلسطین در باورهای من جاری میشوی و من برای تو و به پای تو، نقد جانم را برسر بازارمی گذارم. لحظه ء هم علی شریعتی میشوم و تو برایم " شیعه مذهب تمام" میشوی و من با تمام احساس واخلاص، تنها ازتو سخن می گویم و تنها تورا تقدیس می کنم ، تنها جلوه های دلفریب تو را جلوه های سبزو ستایش برانگیزاحساس می کنم. دوست داشتنت و عشق ورزیدنت را عبادت میدانم و چشمهایت را سبزترین آیدیولوژی می پندارم.
لحظهء هم، ارنستو چه گوارا، میشوم و سرو اندام نازنین تو، درهیئت مقدس کوبا و بیولوی، جلوه می افروزد که درهرنفس، بهار لبخند و طلوع چشمهایت نقدجانم را بر سربازار میکشند. لحظه ی هم فرانتزفانون میشوم، و چشمان بهار افروزت، برایم الجزایرمیشود که درمعرض نگاه های غرض آلود فرانسه اند و من از نقد جانم، بدورت حصار می کشم. آخرالامر، زرگر میشوم و برایت از الماس وزمرد خیالاتم دست بند و گردنبد می سازم تا ساقه ی دست و بلور گردنت با جلوه های رنگین ترجلوه آرایند. برایت زرگر میشوم ؛ همان زرگری که دست ودلش برایت گلهای باران خورده ی بهاری را چیده است و تورا نفس میکشد و تورا زندگی میکند. همان زرگری که برایت مجنون شده است؛ا مجنون بیانگرد چشمهایت، افتیده در کنارمرزنگاهت وعاشق و دلبسته ودل رفته ی بهارافروزیهایت که برای شنیدن یک کلامت نقد جانش را برسبر بازارمیگذارد.
بهارم ! روزهای من با این دسته از خیالات شرین آغاز می شود و به پایان می رسد. اما در مقابل تورا می بینم که طالب میشوی و در مدرسه ء ستم آموزی، عاطفه سوزی می آموزی و تاکستان خیالات مرا که برای تو خوشه آورده اند، به آتش می کشانی وبرمرگ نامه های من که قصه پرداز رنج ها وزخم های نا سروده ی تو اند، دامن می افشانی. زینب! سالهای شوروشر، پاره ای اززند گی ما بود. کمتر کسی باشد که دراین سالها، به گونه ي، برمرگ آرزویش نگریسته باشد، و در کویر تفتیده ي مصیبت، ره نپیموده باشد ویا ازپیاله سرنوشت، زهرآواره گی را نچشیده باشد. میدانم که بر دل نازک تو نیز ، گل زخمهای فراوان نشسته و درسایه ای تیغ بی رحم سرنوشت رقصیده است . زینب ! من میخواهم که دل نازکت را، در حریرناز گلبرگها ، بپیچم و برسُفره ی تلخ کامیهایت سیب وعسل بریزم. شبهای تاریک ات را پرازماه و ستاره بسازم و بر اندامت از گلهای نجابت پیراهن بدوزم وازمروارید احساسم برایت گوشوارو گردنبند بگیرم تا تو روشنترودرخشانتربتابی. زینب! میدانم که هنوز آواره یی و حرارت تنهای آزارت میدهد . دوست دارم که نقطه پایان آواره گیهایت باشم و برایت خانه ء از جنس گلهای بهاری بسازم که چهار دیوار آن از گل شب بو باشد، سقف آن از گل نرگس فرش آن ازشقایق و نیلوفر وبا پنجره های بزرگ به سمت کوچه های سبز خوشبختی.
دراین خانه رویایی، میخواهم که با هم قصه کنیم ، باهم گریه کنیم باهم خنده کنیم، باهم بحث وجدل کنیم، باهم قهر کنیم و باهم آشتی کنیم. برایت کافه پخته کنم، برایت شعر بخوانم ، برایت هوسانه بپزم و جهان را برایت در ابعاد گل های رنگین نقاشی کنم. زینب! این جملات را از صمیم قلب برایت مینویسم که درانجام آن هیچ کمبود و قصوری را درخود احساس نمیکنم. می گویند وقتیکه سپاه اسلام، به فرماندهی خالد، ره به سوی اسپانیا گشود، خالد دستور داد که همه پل ها را ویران نمایندو به سپاه تحت فرمانش گفت که دو راهی بیشتر نداریم، یا مرگ در این سرزمین و یا کوبیدن پرچم اسلام برقلب اسپانیا! راهی برای برگشت وجودندارد. زینب! من هم مثل خالد برسپاه باور و احساسم فرمان داده ام که همه پلهای برگشت را ویران کنند و رسیدن به تو و داشتن تو را، با نقد جانم هزینه کرده ام. زینب ! بگذارکه گلهای احساس من دردامن تو بشکفد و در دامن تو پرپرشود. زرگرت.