دراین روزها بیش از دو ملیون مسلمان، بر دور خانه ی خدا وند حلقه بسته و رجم شیاطین می نمایند. برعلاوه انجام این دو فرض ، برای تقدیس وگرامی داشت ازسنت اسمعیل، میلونها گوسفند را نیز قربانی می نمایند تا خط فاصل میان خود وخداوند را به حد اقل برسانند. اما برای من که دنیا را ازچشم انداز دیگری می بینم، کعبه ی من در قطب دگری قرار دارد که هرشب و روز پر می گشایم و بردورآن طواف می بندم. اما برای رجم شیاطین به سنگ ضرورت ندارم. کعبه ی من در دل یک دختر دیوانه قرار گرفته است که وقتی گیسوهایش دربادپریشان میشود، رد پای خداوند را در دل بی قرارمن نقش میکشد. حجر الاسود من هم دردل همین دختر قرارگرفته است اما حجرالاسود نیست بلاکه حجرالاحمر است. یعنی سنگی به رنگ سرخ است. اصلا سنگ نیست ولی گاهی سنگ میشود. کعبه ی من رنگ شقایق دارد، دل عاشق دارد و خط فاصل را میان من و خداوند با مداد می نویسد. کعبه ی هرصبح در آبشار مهتابی دوش میگیرد، ومن گیسوانش رابا پنجه های خیالم شانه می کشم. کعبه ی من خط می نویسد، شعرهم می گوید، اما گیتار بلد نیست، رانندگی بلد نیست ، آشپزی بلد نیست و از آب هم می ترسد. من برایش هوسانه می پزم ، برایش گیتار می نوازم وبرایش از بالهای پروانه قایق می سازم . اما جاده ها را با پای پیاده می آید و به همین خاطر گاهی درمسیر راه باموانع بر می خورد. حجرالاحمر من هم مثل سنگ نیست اما گاهی به سنگ شدن می گراید.
کعبه ی من گاهی درلب جوی می روید وگلپونه ها را به تعارف می نشیند .کعبه ی من دل آیینه مانند دارد که گاهی ازتابش نورهم ترک برمیدارد.کعبه ی من گاهی خنده و گریه را درهم می آمیزد. ناراحت هم میشود. قهرهم میشود. همین دیروزسقف چشمانش را ابرآشفته فرا گرفته بود. همین ام صبح وقتیکه از بستر خوابش بلند شده بود، ناگهان چشمش به متنی گره خورد که توسط یک شیطان نوشته شده بود. از خواندن این متن برآشفته شد اما چیزی نگفت. وقتیکه پرسیدم گفت که باشد درطواف بعدی! کعبه من هم مثل کعبه ی سهراب است که دردل اقاقی قا می روید.
من درطواف این کعبه ازگل یاس و برگ لاله های وحشی احرام می بندم. برای اینکه گل یاس وبرگ لاله، سرشت مرادرخود نهفته دارند. آدمها وقتیکه مقام ابراهیم ادهم را درطواف می چرخند، خلاف طبیعت شان احرام می بندند. برای اینکه عاشق نیستند. مگر درقضاوت کدام عقلی درست درمی آید که تمام آدمها سفید می اندیشند! سفید اندیشیدن یعنی هیچ نیاندیشیدن. سفید اندیشیدن یعنی آمادگی برای پذیرفتن هر رنگ دگر! انسانها ی عاشق سفید نمی اندیشند. دنیای انسانهای عاشق رنگین اند. مانند گلهای بهاری. هیچ رنگ دگری را هم برنمی تابد. من اگراز گل یاس و برگ لاله های وحشی احرام بندم برای این است که میخواهم خودم باشم وطبیعتم درلباسم تجلی نماید.
من شیاطین رابا سنگریزه های نیت و کلامم به رجم می نشینم. اما وقتیکه از آسمان خیالم در دامن کعبه ام فرومی افتم، هیچ شیطانی وسوسه ام نمی کند تا رجمی درکار باشد. رقابت خدا و شیطان رقابتی سمبولیکی اندکه در آن انسانها به اسارت گرفته شده اند. اما کسی که برای من احساس می آفریند و کعبه ام را در دلش فشرده است، گاهی در رقابت با شیطان گرفتارمی آید اما پا برسر بازارنمی گذارد. راستش من درهرنفسم بدور این کعبه می چرخم و تنها برایش شعر سهراب می خوانم. قربانی من برای پاسداشت ازسنت فداکاری، گلهای شقایق و نیلوفرهای دریایی اند که با نیت لاله کوهی درزمین می ریزند. کعبه ی من دردل یک دخترهندو است که ازبنارس می آید ومرا درخلوت بودا فرومی برد و من بنارس کوچکم را درگیسوان بلندش می آویزم.
کعبه ی من دردل تورویده است دیوانه جان که ریشه دربنارس داری و رخت پیراهنت را فرشته گان ازمحضر خداوند دزدیده اند.