هدیه ی عیدی ات زیبا بود. امیدوارم که هدیه ی کرسمس ات ازجنس دگر باشد!
نمیدانم چرا این همه بی قرارم! آرامشم مثلی برگی می ماند که دردست گردباد می چرخد. کاش میدانستی که بر دیوار نگارخانه ی احساس و باورهای من، در هیئت کدام میناتور آویخته ای؟ می گویند که قرائت رادیکال از هر باور، درد سر ساز است. عاشقی هم ازاین قاعده مستثنی نیست. احساس میکنم که علاقه مندی ام به تو یک باور کاملا رادیکال است.
خواب دیده بودم که دریک سحر گاه بهاری که از دامن یک دشت می گذشتیم، لاله ی وحشی را بر دسته یی مویت آویختم. اما چندقدم آنسوتر، پرنده ی ناشناخته ی از فراز سرت عبور کرد و آن لاله وحشی را از دسته ی مویت به منقار گرفت و پرپرکرد. خواستم لاله ی دگر بیاویزم که ازخواب بیدارشدم.
دیشب که سروکارم با طبیب کشیده بود، سخت با خیالات تو درگیربودم. وقتیکه سوزن سیروم را در شاهرگ دستم وصل کرد، احساس میکردم که ناراحتی ام چندبرابر میشود. وقتیکه طبیب از اطاق بیرون شد، بر روی پاکت سیروم اسم تورا نوشتم و احساس کردم مثل خون درگهایم جاری میشوی و برایم آرامش می بخشی. احساس میکردم که به جای سیروم تو قطره قطره در رگهایم جریان می یابی.
سخت دلم گرفته است. هیچ چیزی دردلم چنگ نمیزند. دیروز برعلاوه اینکه از بالهای هدهد سلیمان پیغمبر برزمین سقوط میکردم، طفلکی درنزدیکی ام دست وپایش را باآب جوش سوختاند. گریه ی طفلک مثل زخم از جگرم شعله میکشید. دیروز وامروز آرزو میکردم که اگر پیراهنی از جنس سنگ و خاک برتن میداشتم خیلی بهتر احساس آرامش میکردم.
میدانم که دل تو از جنس گلهای باران شسته ی بهاری است که حتی ازفرود پروانه هم رنگ میگیرد. اما باورم کن. تو درتن من باشعر وارد میشوی و با مرگ بیرون میروی.